اردیبهشت...
بهاره بهاری که برامون همیشه یاداور شیرین ترین خاطرات زندگی من و باباجونه.... چهار سال پیش این موقع ها... هر روزش و با تصورات زندگی با یه کوچولوی دوست داشتنی روزگار میگذروندیم... توی تصوراتمون خدا برامون زیباترین فرشته شو میفرسته... که فرستاد.... و هر چقدر بگیم خدایا سپاااااس بازم کمه... حالا پسرکوچولومون تاکید داره که اصلا کوچولو نیست.... مدام یه متر دستشه . خودش و متر میکنه... و اعداد نجومی رو میخونه!! شیر خورده و بزرگ بزرگ شده... اینطورم هست... ولی من دلم میخواد همون بردیای برفی و توپول باشه... مینی واشر روشنه و لباسای رنگارنگ بردیا دارن میچرخن... یه فیلم از جلو چشم رد میشه.... لباسای سایز صفر رو...
نویسنده :
مامان نسرین
21:50



